وبلاگ شهدای رامهرمز

شهید علیرضا بایمانی (خاطره از بسیجی جانباز با نام مستعار ( عبدالله )

مدتی است فرد بسیجی جانباز گمنام بنام

مستعار عبدالله در خارج ازرامهرمز

هر روز به شهدای رامهرمز گذری میکندوبا نظریه هایش  و خاطرات همسنگر هایش ما را به فیض میرساند که امروز  ۳۰/۰۷/۱۳۹۰ با ذکر خاطره ای از شهید علیرضا بایمانی که بجا گذاشت لازم دانستم آن خاطره برادر عبدالله را در وبلاگ جاسازی نمایم که در خاتمه چندقطعه عکس  شخصی از آن شهید را هم به تصویر برای عزیزان به نمایش بگذارم       ( روحش شاد)

///////////////////////////////////////////////////////

شنبه 30 مهر1390 ساعت: 19:19 توسط:عبدا...
سردار شهید علیرضا بایمانی در خصوص شهید این گونه تعریف می کرد:
یک روز در منطقه جنگی برای شناسایی خط و وضعیت دشمن صبح از سنگرخارج شدیم و احمد در سنگر باقی ماند تا سهمیه نهار رااز تدارکات بگیرد,شناسایی طول کشید غروب خسته و گرسنه و تشنه برگشتیم تا استراحت کرده و نهار بخوریم ولی با تعجب دیدیم سهمیه غذا دست نخورده بود از احمد سئوال کردیم گفت تا الان منتظر شما بودم که بیاییدو بایکدیگر نهار بخوریم .
شادی ارواح مطهر شهدا صلوات.
 وب سایت   پست الکترونیک

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

لازم به ذکر میباشد این آقای نام مستعار( عبدالله) رامهرمزی و ساکن اهواز و از بچه های قدیمی جبهه و جنگ می باشد که هویت او برای این وبلاگ  شناسایی و لو رفته است

شهید علیرضا بایمانی

 

شهید علیرضا بایمانی در منطقه شلمچه سال ۱۳۶۵ چند روز قبل از شهادت ایشان

همراه با چند نفر رزمندگان رامهرمزی

جهت دیدن عکس ها لطفا به ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 21:47  توسط یوسفی چرمهینی  | 

شهیدی از رامهرمز (سید احمد آرزم )

قسمتی از وصیت نامه شهید سید احمد آرزم ( شهر رامهرمز )

واما از همسر عزیزم میخواهم که فرزندان خود را طوری تربیت و بزرگ کند

 که برای جمهوری اسلامی ایران مفید و نمونه باشند تا شاید مانند رزمندگان

 در جبهه ها بر علیه مستکبران جهانی بجنگند و دست آنها را کوتاه و نابود گردانند

واما از مادر عزیزم می خواهم که برای من گریه و زاری نکند و به کمک همسرم در نگهداری فرزندانم کمک کند 

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 16:38  توسط یوسفی چرمهینی  | 

شهید رامهر مز (اردشیر بهوندی )

      

خاطرات نقل از پدر شهید. رامهرمز . ( اردشیر بهوندی )

یک روزاز مدرسه بر می گشت و حالت عجیبی داشت نزد من آمد و گفت : پدر جان خواهش دارم امیدوارم که آن را بپذیری به او گفتم :اگر از عهده من

 بر آید حتما.رو به من کرد و گفت من آرزو دارم به جبهه بروم با شنیدن این حرف تکانی خوردم و به او گفتم : پس درست چه میشود . ما را دست چه

کسی می سپاری گفت:خدا مراقب همه ما است و درسم را وقتی برگشتم تمام میکنم. وقتی شور و علاقه او را دیدم دیگر طاقت نیاوردم و به او اجازه رفتن به جبهه دادم

باخوشحالی تمام وسایل هایش راجمع کرد و به جبهه رفت و پس از شرکت در چندین عملیات سرانجام توسط دشمن بعثی به درجه رفیع شهادت نائل آمد         روحش شاد

واما خاطره ای از یکی از همرزم های او در جبهه های حق علیه باطل ( بسیجی گمنام بنام مستعار عبدا....

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

شهید بزرگوار اردشیر بهوندی از جمله بسیجیان مخلصی بود که در گردان همیشه قهرمان حضرت امام حسین (ع) حضوری عاشقانه و عارفانه داشت. از خصوصیات بارز ایشان علاقه به حضرت امام (ره) را می توان ذکر نمود.این شهیدعزیزطی ماموریتی که به گردان ابلاغ می گردد بهمراه سایر برادران در شهریورماه سال66 به جبهه های شلمچه اعزام می شود و در این ماموریت نهایت ایثارو از خود گذشتگی را نشان داده و در زمانی که در سنگر کمین حضور داشت در اثر اصابت و انفجار گلوله خمیاره 60 دشمن بعثی به آرزوی دیرینه خود که شهادت در راه خدا بود میرسد.
یاد و خاطره تمامی شهدا را گرامی بداریم با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد.
نباشیم روزی که جمهوری اسلامی نباشد

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 14:36  توسط یوسفی چرمهینی  | 

شهید رامهرمز ( احمد محمد موسایی )

خاطراتی از زندگی نامه شهید  احمد محمد موسایی

دراوایل جنگ بود که با دختری که از خانواده مذهبی و متدین بود پیمان مقدس ازدواج بست و زندگی مشترک خود را آغاز نمود .

تنها دوهفته از ازدواجش گذشته بود که باز هم عازم جبهه نبرد گردید و در عملیات خیبر در جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نائل آمد

و هم اکنون حدودا  ۲۹ سال است هیچ اثری از پیکر پاک ایشان بدست خانواده اش نرسیده  روحش شاد یادش گرامی باد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 17:26  توسط یوسفی چرمهینی  | 

خطای چشم

چقدر به چشم هایتان اطمینان دارید :

آیا  چشم هایتان هم اشتباه میکنند ؟

پس  لطفا  به  عکس ها دقت کنید :

عکس زیر ثابت است ولی خطای چشمتان را مشاهده کنید

خط های آبی مساوی و راست کشیده شده اند ولی ظاهرا اینطور نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 14:42  توسط یوسفی چرمهینی  | 

شهید ابراهیم سلیمانی نزاد

 

          نقل از خواهر شهید

شهیدتنها نان آور پدر و مادر و خواهرش بود

وعلاقه بسیارزیادی به مادر و خواهرش داشت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 14:15  توسط یوسفی چرمهینی  | 

تبدیل شهر مکه به لاس و گاس

 

یکی از قوانین و مقررات میراث فرهنگی این است که بدلیل

 آثار باستانی و قدیمی بودن آن میراث دولت به مردم اجازه

ساخت و ساز اطراف آن آثار  رابه هیچ کسی نمیدهند پس

دولت آل سعود همراه با قشر  وهابیت  چگونه این آثار را

دارند کم کم از بین و دید مسلمانان محو و نابود می کنند

 

تبدیل شهر «مکه» به «لاس‌وگاس» با

سیاست‌های آل سعود + تصوير

لاس وگاس (به انگلیسی: Las Vegas) شهری در ایالت نوادا در ایالات متحده آمریکا است.

نام این شهر که در زبان اسپانیایی به معنی مراتع سبز است گاهی صرفاً وگاس خوانده می‌شود و یکی از بزرگ‌ترین مراکز سرگرمی در دنیا بشمار می‌آید.

برخلاف نام آن به دلیل قرارگرفتن در صحرای نوادا آب و هوای خشک و بی آبی دارد.

خبرگزاری فارس: بر اثر حاکم بودن سیاست آل سعود و وهابیت، آثار تاریخی مکه یکی پس از دیگری تخریب می‌شود و جای خود را به آسمان‌خراش‌ها و مراکز تجاری لوکس می‌دهد تا اینکه ساکنان این شهر آن را «لاس‌وگاس» عربستان بخوانند.

خبرگزاری فارس: تبدیل شهر «مکه» به «لاس‌وگاس» با سیاست‌های آل سعود + تصوير

به گزارش فارس، گزارش‌های خبری نشان می‌دهد که آثار دینی تاریخی شهر مکه و آثار باستانی و فرهنگی آن یکی پس از دیگری قربانی طرح‌های جدیدی می‌شود که تحت پوشش توسعه حرم مکی صورت می‌گیرد.

طرح احداث قطار تندرو مکه، طرح توسعه اطراف مسجدالحرام از جمله طرح‌های جدید خاندان حاکم بر عربستان است که تاکنون سبب تخریب بسیاری از اماکن مذهبی و تاریخی شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 20:34  توسط یوسفی چرمهینی  | 

خصلت شهدا از نظر رسول گرامی ص

رسول گرامی اسلام می فرماید برای شهید هفت خصلت از جانب خدا وجود دارد :

۱- اولین قطره ی خونی که از بدن شهید چکه می کند تمامی گناهان او بخشیده می شود .

۲- همسر بهشتیش سرش را به دامن میگیرد و غبار از چهره اش پاک می کند و به او می گوید آفرین بر تو باد .

۳- از لباسهای بهشتی می پوشد که نمونه آنرا در دنیا نمی شناسیم .

۴- خزانه داران بهشت در استقبال او با عطر و بوهای خوش با یکدیگر مسابقه میگذارند تا از دست کدام یک گلهای بهشتی را بگیرند .

۵- خانه و منزل خود را در بهشت می بیند .

۶- به روح پاکش می گویند زودتر در هر جای بهشت که میخواهی منزل کن .

۷- به چهره عظمت حق نگاه می کند و آن برای پیامبر و شهید سبب آرامش است .

باز هم از پیامبر  :

سه گروه شافع روز قیامتند انبیا ؛ علما و شهدا و در دروایت دیگر پیامبر می فرماید هر شهید می تواند هفتاد تن از نزدیکانش را شفاعت کند

 

شهید محمد علی دورقی : فقط و فقط بر او توکل کنید که خداوند متعال است که می تواند بزرگترین مشکلات بندگان را آسان کند .

شهید محمد ابراهیم همت : ما در راه خدا مبارزه می کنیم و مبارزه ما شکست ندارد مرحلی آخر این راه شهادت است که خود بزرگترین پیروزی است .

استاد شهید مطهری : عالم و مربی و صنعتگر و فیلسوف مدیون شهدایند و شهدا مدیون کسی نیستند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 21:9  توسط یوسفی چرمهینی  | 

شهید جمعه ممبینی کاظمی

مناجات شهید جمعه ممبینی کاظمی با خداوند خود که در وصیت نامه خود ذکر شده

خدایا :پروردگارا: اگر دشمنان اسلام سرم را در (فاو) چشم هایم را در (بستان) و پاهایم را در (خونین شهر ) و دست هایم را در (آبادان) و همه اعضاء بدنم را قطعه قطعه کنند و همه چیز را از من بگیرند  یک چیز را از من نگرفته اند  و آن ایمان و اعتقاد و هدفم است که عشق به الله و عشق به شهادت در راه اسلام و امام است  . عزیزان راه سعادت بخش امام حسین ع را ادامه بدهید و زینب وار زندگی کنید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 12:20  توسط یوسفی چرمهینی  | 

شهدای معلم رامهرمز

آیا واقعا من و شما حامی و

 

ادامه دهنده راه شهدا هستیم

 

شهیده توران رادمهر در مزار شهدا باخیالی آسوده و آرام

خوابیده و عزیزانی هستند که راهشان را اینچنین بر مزارش

ودر مزار شهدای دیگر پایکوبی و رقاصی می کنند خدایا تو

از گناهانمان بگذر و گذشت کن ( آمین )

عکس از منبع نیروی زمینی(بعد از شهدا چه کردیم  http://www.swat-133.blogfa.com/post-565.aspx


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 14:12  توسط یوسفی چرمهینی  | 

شهدای تفحص

شهدا شرمنده ایم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 23:16  توسط یوسفی چرمهینی  | 

خواندنی

 

قصه ، قصه سوختن پروانه هاست

پروانه هاي گمنامي كه هيچ كس از عشقشان خبردار نشد

پروانه هايي كه با بالهاي سوخته وظيفه ماندن در قفس دنيا به آنان محول شد تا راوی زنده پروانگان شیدا بالي باشند كه در گلستان آتش بال گشودند تا

راه جاودانگی و بقا را در فنای خویش بيابند

چرا كه سوختن بهای قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی بخشند. آنكه آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش بگشاید؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!


و اما بعــد!!!!!!

صداي خس‌خس و سرفه‌هاي خشك يادگاران دفاع مقدس چه غريبانه در هياهوي گنگ آدمها گم شده است و اين شمعها چه معصومانه در گوشه و كنار بيمارستانهاي شهرمان، لب پنجره‌هاي شب، رو به باغ بهشت آب مي‌شوند.

مگر مي‌شود گل را نديد؛ گلها حتي اگر پرپر شوند، بوي عطرشان در آسمان خاكستري و تيره‌رنگ شهر هم مي‌پيچد.

كافيست كمي از خودت دور و به آنها نزديك شوي.

جنگ كه تمام شد، همه چيز تمام شد. حالا ديگر نه جنگی هست و نه خطری
حالا فقط ميزها و عنوان ها هست كه تعيين تكليف می كنند


می خواهم از دلتنگی ها بگويم... از ا ديگران كه می گويند اشكالی ندارد اگر یـارو دو پا و يك دست ندارد و یا شیمیائی شده ویـا چشمنانش دیـگر فقط خدا را میبینـد...


و تو ای دوست من که اینها را خواندی نگاه کن به آسمان!!

هر زخم آنها ستاره ای است و هر شهید ما خورشیدی است که پیش از طلوع آفتاب خانه های ما را گرم میکند ...

در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است
امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است
تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است
در آسمان سینه ی من ابر بغض خفت
صحرای دل بهانه ی باران گرفته است
از هر چه بوی عشق، تهی بود خانه ام
اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

دیشب دو چشم پنجره در خواب می خزید
امشب سکوت پنجره پایان گرفته است
امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی است
در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 13:39  توسط یوسفی چرمهینی  | 

مراسم شهدا شهیدان توکل بهمنی و شهید عزت الله پات

                                        

دوشنبه  مورخه   ۱۸/۰۷/۱۳۹۰ در مراسم دیدار از خانواده شهدا در

شهرمان از دو خانواده شهید توکل بهمنی و شهید عزت الله پات

با حضور امام جمعه محترم شهرمان و بعضی از مسئولین و ارگانها

و امت شهید پرور رامهرمز در منزل آن شهدا با تلاوتی از قرآن مجید

و دعای زیارت عاشورا و سخنرانی ساعت ۲۰ شروع و ساعت ۲۱

  به پایان رسید . روحشان شاد

                                                              


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 12:0  توسط یوسفی چرمهینی  | 

شهید رضا آل کثیر

شهید نوجوان که بر اثر مین های عراقی در سال ۱۰ /۸/۱۳۷۵

درمنطقه الله اکبر  به شهادت رسید . روحش شاد

                                              


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 22:28  توسط یوسفی چرمهینی  | 

عیب جویی

                         

چرا همیشه فکر می کنیم کار خودمون درسته و بقیه اشتباه می کنن .

چرا همیشه انگشت اتهاممون به سمت دیگرانه .

مگه حضرت علی (ع) نفرمود : رأی و نظر خود را متهم بدانید ، چه بسا اعتماد کردن به آن اشتباه به بار آرد . /میزان الحکمه ،ح 6842

چرا همیشه از بقیه ایراد می گیریم .  چرا از همدیگه عیب جویی می کنیم .

چرا فکر می کنیم ما درستیم و بقیه غلط . چرا فکر می کنیم ما مردیم و بقیه مرد نیستن .

با این وضع مرد خیلی زیاده ولی من نمی دونم چرا امام زمان(عج) دنبال فقط 313 تا ازین مرد ها

 می گرده و لی پیدا نمی شه ؟   واقعا که مرد شدن چه قدر سخته .

به خودمون می گم ماهایی که هی از بقیه ایراد می گیریم اگه بخوایم ایرادهای خودمون رو درست کنیم اونقدر ایرادامون زیاده که وقت کم میاریم و یه سری چیزامون می مونه برا اون طرف خط .

مرد بودن خوبه امّا باید تعریفمون از مرد بودن درست باشه تا بشیم اون مردی که امام زمانمون می خواد .

اگه غیر از این باشه و مردی ما با تعریف بقیه سازگار باشه و اون چیزی نباشه که اماممون می خواد اون مردی مفت گرونه .

یادمون باشه از همین الان بدیمون رو ترک کنیم و اونم بد نیست صفت بدی مثل عیب جویی باشه .

یاعلی محتاج دعاهایت هستم             والسلام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 9:33  توسط یوسفی چرمهینی  | 

پایبند به گذشته

 

                                                     ( شهید مهدی زین الدین)

می گفت : (( بچه ها قدر این زمان و شرایطی که ما در اون قرار داریم رو بدونید. همون طوری که الآن ما غبطه می خوریم به حال شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا ، در آینده هم انسان هایی می آیند که به حال ما غبطه می خورند و آرزو می کنند که ای کاش در زمان ما و شرایط ما بودند.)) 

منبع از سفر نامه عشق (http://fav90.blogfa.com/ )

  (   واقعا هم همینطور است ای بسیجیان رزمنده جبهه و جنگ . کسی نیست قدرمان و قدر

این جامانده از شهدا را بدانند پس بیایید به گذشته خود پایبند باشیم . مسئول وبلاگ.یوسفی چرمهینی )

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 21:59  توسط یوسفی چرمهینی  | 

مراسم شهید محمود بهمئى

                                                        

   در این هفته مورخ  ۱۱/۰۷/۱۳۹۰ طبق برنامه هر هفته  مراسم دیدار

از خانواده محترم شهدا توفیق نصیبمان شد به خانواده شهید محمود

بهمئی حضور یابیم و پس از تلاوتی چند از قرآن مجید و سپس دعای

زیارت عاشورا بعد سخنرانی امام جمعه محترم شهرمان با حضور

 

مسئولین وبسیجیان پایگاه های مساجد و مردم شریف راس ساعت

۸ شب صورت گرفت  ( روحش شاد )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 11:31  توسط یوسفی چرمهینی  | 

زیبا ترین چیز دنیا

 

                                                                                 


 

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.

وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.

فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.

شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.

                                                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 16:22  توسط یوسفی چرمهینی  | 

حکایت حکیمانه

 

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت:
 
  اگر با دختر کشاورز ازدواج کند، بدهی او را می بخشد، 
  و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای این که حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد، باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد، لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود، باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت، متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آن ها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:
دختر دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون این که سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم، معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود، سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود، به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
نتیجه ای که صد درصد به نفع آن ها بود.
1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم. 3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 15:56  توسط یوسفی چرمهینی  | 

کوتاه ترین وصیت نامه

فقط نگذارید حرف امام زمین بماند. همین!

به گزارش مشرق به نقل از برنا، کوتاهترین وصیت‌نامه جنگ برای دانشجوی شهید "احمد رضا احدی" است.

بسم الله الرحمن الرحیم

فقط نگذارید حرف امام زمین بماند. همین!

و السلام

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 20:0  توسط یوسفی چرمهینی  | 

معلمان شهید

باردیگرخداوند   شهدا   توفیق نصیبم 

نمودتاتصاویر   تعدادی از شهدای معلمان رامهرمز

را به نمایش بگذارم. روحشان شاد 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 22:18  توسط یوسفی چرمهینی  | 

اتمام هفته دفاع مقدس

گل

جوان ثروتمندی نزدیک یک انسان وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید:

"- پشت پنجره چه می بینی؟"

" – آدمهایی که می آیند و میروند و گدای کوری که در خیابان صدقه میگیرد."

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:

" – در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی."

" – خودم را می بینم."

"- دیگر دیگران را نمی بینی!آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی  اولیه ساخته شده اند،شیشه.

اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی. این دو شیئ شیشه ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد ،دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.اما وقتی از نقره (یعنی ثروت)پوشیده می شود،تنها خودش را میبیند .

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و ان پوشش نقره ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری."

خداوندا پس از ۳۶۵ روز انتظار هفته دفاع مقدس فرا رسید  و شاهد تبلیغات و تشکر و قدردانی مسئولین و پخش از صدا و سیما بودیم که تشکر بعمل می آید

امروز دیگر باید به انتظار سال آینده باشیم تا هفته دفاع مقدس دیگری بیاید تا یاد و خاطرات آن روزهای بیاد ماندنی زنده شود

خداکند دراین ایام تا هفته دفاع مقدس سال۱۳۹۱ این تقدیر و تشکر ها و یادی از این جانبازان و ایثارگران و شهدا و اسرا وخانواده محترم آنها بشود و رو به فراموشی نروند

سال های گذشته پس از اتمام هفته دفاع مقدس نام های شهدایمان را فقط از بلوار ها و اتوبان ها می شنیدیم . بزرگراه شهید همت . بزرگراه شهید باکری . بلوار شهید...... و...................................

خداوندا ما رزمندگان جز آن دسته سوم شهید باکری هستیم و خواهیم بود

خداوندا شهیدان زنده اند همانطور که خود گفته ای

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 16:13  توسط یوسفی چرمهینی  | 

رهبر عزیز

برای سلامتی رهبر خوبمون هم دعا کنید

 

خیلی خیلی التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 15:35  توسط یوسفی چرمهینی  | 

نماز شب

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. 

خدایا !خسته ام!نمی توانم.

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم. 

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان  

خدایا سه رکعت زیاد است 

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان 

خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟ 

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله 

خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد! 

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله 

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم 

بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم 

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد 

ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است 

چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است 

امشب با من حرف نزده 


خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید 

ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست 

پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند 

هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود  

خورشید از مشرق سر بر می آورد 

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ 

او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 12:7  توسط یوسفی چرمهینی  | 

کرامت حضرت علی اکبر (ع)

نمونه از کرامت حضرت علی اکبر(ع): فردی به نام حاج عبدعون، برادرش را که به مرض سختی دچار شده بود نزد حافظ الصحه، یکی از سه پزشک معروف کربلا می برد. پس از چند ماه معالجه سودی نمی کند و هر روز حال او بدتر می شود عبدعون نزد پزشک می رود و سخنان زشتی به او می گوید و خطاب می کند که:اسمت خیلی بزرگ است ولی از معالجه تو سودی ندیدیم. بعد بدون خداحافظی می رود. ولی بر خلاف انتظار از آن روز به بعد حال برادرش بهتر می شود و یک دفعه شفا می یابد. نزد حافظ الصحه می رود و عذر خواهی می کند.
طبیب می گوید: بنشین تا برایت بگویم. من بعد از سخنان تو خیلی دل شکسته شدم. ظهر، هنگام ادای نماز به حضرت علی اکبر (علیه السلام) متوسل شدم و عرض کردم ای نور چشم حسین (علیه السلام) تو را به حق پدرت قسم می دهم که شفای این مریض را از خدا بخواه. دیدی چگونه به من توهین کرد؟ بسیار گریه کردم. همان شب در خواب خدمت آقا علی اکبر (علیه السلام) شرف یاب شدم عرض ادب کردم و همان مطلب را تکرار کردم. فرمودند: من شفای آن مریض را از خدا خواستم و از هاتفی شنیدم که « این مریض مردنی است و تا نه روز دیگر می میرد ولی به برکت دعا و شفاعت شما خدا با شفای او سی سال به عمرش افزوده است و از همین ساعت او را شفا دادیم.» آن مرد سی سال دیگر عمر کرد و در هفتاد سالگی در گذشت. وصیت کرد پیکرش را پایین پای حضرت علی اکبر (علیه السلام) دفن کنند.          

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 11:40  توسط یوسفی چرمهینی  | 

دیدار مقام معظم رهبری با جانبازان عزیز

    

شعرهای عاشقانه

    جانم فدای رهبر  

                             

بله هنوز عزیزان بسیجی جانباز بر تخت منازل و بیمارستا نها هستند که خواهان دست پدری و برادری و نوازش بر سرو صورت آنها کشیده شود

چقدر خوب است ادارات مربوطه این چنین عکس ها را بصورت پوستر در معرض دید به نمایش بگذارند . خداوند شفاء بدهد                     والسلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 14:31  توسط یوسفی چرمهینی  | 

سید شهیدان اهل قلم ( شهید سید مر تضی آوینی )

 
یزیدیان می پنداشتند که ندای < هَل من ناصر > سید الشهدا در صحرای کربلا مدفون خواهد شد ، غافل که حیات تاریخی انسان از خون شهید است و خداوند خمیره ی وجود مومنین را از خاک کربلا و خون شهدایش سرشته است و تا شب و روز باقی است ، این پیوند تاریخی که مومنین را به عاشورا پیوند می دهد در عمق فطرت ها بیدار خواهد ماند .

سید شهیدان اهل قلم
سید مرتضی آوینی


هر شهید کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه خون اوست ، و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد و آنگاه خون شهید جاذبه ی خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن ، به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن
هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد...

سید شهیدان اهل قلم
سید مرتضی آوینی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 14:12  توسط یوسفی چرمهینی  | 

بعد از شهدا ما چه کردیم

 

گلبه نام خدا

                                                                

                                                                 

باز دلم هواي شلمچه كرده است.
باز از فرسنگها راه براي بوي خاكريزهايش مستم مي كند. باور كنيد خودم هم ديگر خسته شده ام. همين كه مي آييم نفسي بگيريم تا با شهر بسازيم همين كه آرام آرام به زندگي روزمره دست آخوت

مي دهيم نمي دانيم چه مي شود كه درست هنگامي كه آنجا كه مي رويم تا خط جديدي را در دلمان رقم بزنيم به سراغمان مي آيد.
شلمچه روايتي است از خاك تا افلاك ، حكايت آنان كه چون مرغان سبكبال به زيبايي در طلوع شهادتت پريدند.
شلمچه خلاصه عشق است و قطعه اي از بهشت ، شلمچه ، آينه ايست كه تمام جبهه با خاك هاي سرخش در آن مي درخشد. و دريچه آسماني است كه از آن بوي رشادت و عطر دلنواز شهامت ميوزد.
شلمچه تنديس زيباي عشق است كه در ميدان ايثار قد كشيده است. شلمچه شهر شهود و شهادت است.
شلمچه مثنوي بلند ايثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 14:5  توسط یوسفی چرمهینی  | 

عملیات ثامن الائمه ( شکست حصر آبادان سال 5 مهرماه 1360 )

                                                             

گلبه نام خدا

      گذری  بر    ۵ مهر ماه ۱۳۶۰ مصادف با شکست حصرآبادان

     عملیات ثامن الائمه علیه السلام ( ۱۳۶۰  ه . ش )

                                          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 21:36  توسط یوسفی چرمهینی  | 

هفته دفاع مقدس


»» هفته دفاع مقدس گرامی باد



بسم رب الشهداء والصدیقین


شهدا را به خاک نسپاریم ، به یاد بسپاریم


هفته دفاع مقدس یادآور هشت سال  


 حماسه و ایثار دلاورمردان عرصه جهاد

و  شهادت ،


 


شهیدان والامقامی چون ،

                   شهیدان گلگون کفن شهرستان رامهرمز                        

     بر خانواده محترمشان و بخصوص


ایثار جانبازان گرانقدر و حرّیّت آزادگان سرافراز ،


برفرماندهی کل قوا ، رهبر فرزانه انقلاب


حضرت آیت الله خامنه ای و همه رزمندگان


به جا مانده از قافله ایثار و شهادت گرامی باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 17:57  توسط یوسفی چرمهینی  | 

شهید رجبعلی سامانی

                                                               

گلبه نام خدا

فرازی از وصیت نامه و تصاویر شهیدی دیگر از رامهرمز

رجبعلی  سامانی 

 

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 15:24  توسط یوسفی چرمهینی  |